شهدای فراشاه

شهید محمد حسین نبی زاده

خلاصه نوشته
  • متن دلخواه
  • متن دلخواه
  • متن دلخواه
  • متن دلخواه

خلـاصه زنـدگـی نامـه شهید محمد حسین نبی زاده:

شهید محمد حسین نبی زاده در تاریخ 14/4/ 48 در خانواده ای متوسط در تجریش تهران دیده به جهان گشود. نام پدرش محمد تقی.

پس از گذشت چند سال خانواده به اسلامیه نقل مکان کردند. با توجه به اينكه منزل شهيد محمد حسین نبی زاده مكتبخانه ي آموزش قرآن بود شهيد قبل از رفتن به مدرسه قرآن را به راحتي و حتي با لحن بسيار زيبايي تلاوت مي نمود.

وي تحصیلات ابتدایی وراهنمایی را با موفقيت در اسلامیه به پایان رساند. سال دوم راهنمایی به بیماری لا علاجی گرفتار شد كه تمان پزشکان از او قطع امید کردند ولی در مسجد سیف الدین اسلامیه شفا گرفت و با پاهاي فلج به راه افتاد.

تحصیلات متوسطه را در هنرستان فنی اعظم تفت شروع کرد و در سال سوم درس و تحصيل را رها نمود تا بدون كنكور در دانشگاهي بزرگ به ادامه ي تحصيل بپردازد و خود و خانواده و اهالي محلش را از تحصيلش سيراب سازد.

در مهرماه سال 1365 خود را به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل رساند پس از نزديك به 100 روز در تاریخ 20/10/65 بر اثر موج انفجار دعوت حق را لبیک گفت و به آسمانها پر گشود. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

شهید محمد حسین نبی زاده چگونه به جبهــه رفت و چگونه از شهادتش مطلع شدیــــد؟

مادر شهيد: تا لحظه ی عزیمت به جبهه به کسی اطلاع نداده بود و چند ساعتی قبل از حرکت یکی از همکاران پدرش اعزام او را به ما اطلاع داد

و چون پدرش چندین سال بود در بیمارستان بستری شده و كسالت داشت و او فرزند بزرگ خانواده بود اميد آن داشتم كه كمك كار پدر باشد.

سعی در منصرف کردن وی نمودم و به باغ خان يزد كه محل اعزام او بود رفتم ولي هيچ كس نمي توانست جلوي عروجش را بگيرد حتي من كه مادرش بودم.

پدر شهيد: تقریباً یک هفته بعد از شهادتش توسط همرزمان و برادران پايگاه خبر به دامادمان دادند. او و يكي ديگر از دوستانمان به خانه ي ما آمدند و مي خواستند يك چيزي را بگويند اما نمي توانستند.

به ايشان گفتم: نترسيد بگوئيد كه بالأخره شهيد شده!!

آنها تأييد كردند و چند روز بعد پیکر مطهرش به همراه دو همرزم دیگرش شهید اسدالله و شهید محمد صادق دهقانپور به دیارمان رسید و بر روي دست صدها نفر از مردم ديارمان به سوي گلزار پاكش هدايت شد.

بارزترین خصوصیات اخلاقی شهید محمد حسین نبی زاده:

چون منزل شهید مکتب خانه بود و رفت و آمد زیادی داشت بعد از گذشت نوزده سال از شهادت وی همه جا از خوش رفتاری و خوش برخورداری او صحبت به میان می آید و اخلاق و رفتار او در حال حاضر در بین همسالان و همرزمانش ضرب المثل شده است.

هميشه پيش سلام بود حتي به بچه هاي كوچكي كه براي قرآن خواندن به منزل مي آمدند.

يكي از همرزمان:(محمد حسين دهقانپور)

هرشب كه پايگاه مي آمد منتظر بوديم ببينيم مي شود يكبار مي شود به او سلام كرد يا نه؟

وقتي داشت وارد پايگاه مي شد رويمان را به طرف ديوار كرديم ببينيم عكس العملش را. آيا بازم سلام مي كند يا نه؟! آمد دست زد به پشت كمر من و گفت:

بازم سلام بي ترمز!!!

فعـــالیت های مهم عبادی و معنــوی شهیـــد شهید محمد حسین نبی زاده:

شهید علاوه بر تدریس قرآن در مکتبخانه به نوحه سرايی می پرداخت و ذكر مصيبت هاي سيد و سالار شهدا را بر زبان جاري مي كرد.

همیشه در هیئـتهای عزاداری شرکتی مستمر داشت و براي بزرگداشت مراسم محرم و مخصوصا اربعين كه خيلي اعتقاد داشت با بچه هاي هيئت همكاري مي كرد.

شهيد محمد حسین نبی زاده جزء بنیانگذاران دارالقرآن اسلامیه(مكتب القران اسلاميه) بود و در تمامي مراسمات آن شركت مي كرد.

پدر شهيد از نمازهاي شب او بعد از سالها ياد مي كند و آرزو دارد يكبار ديگر در حال نماز شب خواندن فرزند شهيدش را زيارت كند.

فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی شهید محمد حسین نبی زاده:

نماز جمعه را بر خود واجب می دانست و هميشه به دوستانش نيز توصيه مي كرد و اغلب به همراه چند نفر از همرزمانش در نماز جمعه- ی شهرستان شرکت می کرد و خانواده را نیز جهت شرکت در این امر خیر تشویق می کرد.

وي علاوه بر ثبت نام در پايگاه و شركت در مراسمات مختلف آن در انجمن اسلامي شهرستان نيز فعاليت مستمر داشت و يكي از فعال ترين اعضاي اين انجمن بود كه البته بعد از شهادتش معلوم شد.

 

وصیت نامه شهید محمد حسین نبی زاده:

بسم الله الرحمن الرحیم

اَلحُمًدّ لِلهِ ربَ الْعالَمینُ وُ صُلَّ ا… عُلی مّحُمُدٍ وُ الِهِ الطّاهِرین

با سلام به رسول خدا حضرت محمد (ص) و درود بر ائمه معصوم سلام ا… علیه

و همچنین سلام بر رهبر کبیر انقلاب و مسئولین محترم و تمامی خدمتگزاران به اسلام و مسلمین

و درود بر روان پاک شهدای راه حق و اسلام از آدم تا خاتم و از خاتم تا کربلای حسین (ع) و از کربلای حسینی تا کربلای ایران.

بدینوسیله اینجانب بنده ی حقیر خدا، محمد حسین نبی زاده فرزند محمد تقی نبی زاده، کلامی چند بیان می نمایم.

اگر قسمت ما بود که در راه خدا و دین او به شهادت رسیدم که زهی سعادت.

فقط امت مسلمان متوجه باشند که برای خون هایی که در اهداف مقدس بر زمین ریخته می شود، بسیار ارزش قائل شوند.

همچنانکه می شوند و مواظب باشند که همیشه گوش به فرمان رهبر عزیزمان خمینی بزرگ باشند و یک لحظه از او غفلت ننمایند

زیرا دشمنان اسلام می خواهند که ملت از گرد رهبری پراکنده شوند تا دلهایشان پراکنده شود.

دلم می خواهد انشاءا… زنده باشم تا در کنار رهبری بر علیه تمام ستمکاران جهان قیام و جهاد داشته باشم.

از زحماتی که ملت مسلمان برای مسئله جنگ و انقلاب اسلامی می کشند سپاسگذارم

و همچنین بر پدر و مادرم سلام می فرستم و زحمات آنها را در مورد خودم قدر می نهم و امیدوارم که از من راضی باشند

و همچنین از اقوام و نزدیکان خواهش می کنم که مرا مورد عفو خود قرار داده و مرا راضی کنند.

و همچنین نکته ای چند برای تمامی مردم اسلامیه و برای نزدیکان خویش.

اين حقیر از تمامی برادران و خواهران عزیز خواهش می کنم که راه گرامی شهیدان را ادامه دهند،

نکند که خدای ناکرده عملی انجام دهند که لطمه به خون شهیدان بزنند و خون این شهیدان را لكه دار نمایند و نکند این پایگاه « حُر » اسلامیه را سرد کنند

و خواهش من به این جوانان و نو نهالان اسلامیه این است:

اسلحه گرم شهیدان را در گیرند و نگذارند به زمین بیفتد

و از همه آنها می خواهم نگذارند این افرادی که می خواهند در اسلامیه به هر نحوی که شده ضربه به اسلام و مسلمین و به خود مردم بزنند، رشد نمایند آنها را به نحو احسن سرکوب نمایند و اگر هم می شود با نصیحت آنها را به راه رهبر کبیر انقلاب هدایت کنند.

با نصیحت و عمل کردن خود ما می شود که آنها را به راه حق دعوت کرد.

نکته ای چند برای پدر و مادر و سایر نزدیکانم.

ای پدر و مادر؛

از شما می خواهم که در طی این مدت من خیلی شما را اذیت کردم مرا حلال کنید

و در مرگ من اشک نریزید که این اشک نریختن برای شما باعث آن می شود که مشت محکمی به دهان منافقین خورده شود

و از شما می خواهم چونکه مریض بودم چند سال نتوانستم روزه شوم روزه های من را بشوید

و نماز برایم بخوانید و از خواهرم زهرا خواهش می کنم مرا ببخشد

و همچنین از برادرانم خواهش می کنم که راه من را ادامه دهند به هر نحوی که می شود

و از محمد حسن می خواهم کاری را که نامه قبلی برایش نوشتم را به نحو احسن انجام بدهد.

وُالسُلامّ عُلُی الشهُداءِ فی سُبیِلِ ا…

محمد حسین نبی زاده

28/9/1365

 

پدر شهید محمد حسین نبی زاده:

محمد حسين در سن 13 سالگي به بيماري لاعلاجي دچار شد كه تهران اصفهان و يزد دكترها درماني براي او پيدا نكردند كه هيچ، حتي بيماري او را نيز تشخيص ندادند.

در بستر بيماري افتاده بود و نمي توانست تكان بخورد. اگر ذره اي او را تكان مي داديم صدايش به آسمان بلند مي شد.

يك سال گذشت دارو و درمان جواب نداد يكي از اقوام نيز به بيماري سرطان دچار شده بود و در مسجد سيف الدين اسلاميه براي او سفره ي حضرت رقيه گرفته بودند و ايشان را به آنجا برده بودند.

دامادمان كه مادرش را براي شفا گرفتن برده بود به من گفت بيائيد محمد حسين را هم ببريم انشاءا… كه هر دو شفا مي گيرند.

محمد حسين را با همان تشكي كه روي آن خوابيده بود بلند كرده و با سختي او را عقب وانت گذاشته و به مسجد برديم.

مجلس عجيبي بود همه ناله همه گريه آخر هر دو عزيزي كه براي شفا گرفتن آمده بودند از خوش خلقي در روستا زبانزد بودند.

آن خانم كه همسر روحاني محل بود(مرحوم حضرت حجه الاسلام والمسلمين حاج سيد اسدا… نجفي) و محمد حسين هم كه به قول معروف ملاي قرآن خيلي از بچه هاي محل.

عمه ي شهید محمد حسین نبی زاده:

شب آن بعد از ظهري كه براي مراسم به مسجد سيف الدين رفته بودم خواب رفتم.

در خواب يك سيدي يك ليواني را به من داد و گفت بده به محمد حسين بخورد من در عالم خودم بودم گفتم آقا محمد حسين نمي تواند بنشينيد بايد خوابيده به او آب بدهيم.

آن بزرگوار دوباره گفتند: بلند مي شود صدايش كنيد صدايش زدم بلند شد و در حال خوردن آب بود كه از خواب بيدار شدم…

 

مادر شهید محمد حسین نبی زاده:

صداي اذان صبح مي آمد ناگهان احساس كردم صداي شير آب حوض مي آيد نگاه كردم ديدم پدر شهيد هستند گفتن شايد يكي از بچه هاي كوچك هستند ناگهان ديدم تشك محمد حسين خاليست پدرش را با دستپاچگي صدا كردم و هيچي نگفتيم يعني از تعجب ناي حرف زدن نداشتيم.

آمدداخل نماز صبحش را خواند و گفت: مامان، بابا حسين (پدربزرگ شهيد) چند روزه گفتند مريض هستند مي روم ايشان را ببينم و بيايم و رفت.

 

خواب پدر شهيد محمد حسین نبی زاده:

چند شب بعد از آن خواب ديدم چند نفر سبز پوش داشتند به طرفم مي آمدند يكي از همه بزرگتر و باوقارتر بود و همه او را همراهي مي كردند به من نزديك شدند و فرمودند: فرزندت را به امانت به تو بازگردانديم ولي اگر زماني به او نياز داشتيم بايد امانت را به ما برگرداني!.

من اين خواب را تا روز تشييع جنازه ي شهيد براي كسي بازگو نكرده بودم و آن روز براي همه گفتم تا بدانند كه هيچ كدام از شهداي ما بدون انتخاب قبلي به اين راه نرفته بودند.

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا